تبليغاتX
به نام تنهاترین تنها
كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر اسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد اسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد

كاش مي شد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياسها زا زنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت

كاش مي شد با تمام حرفها
يك دريچه يه صفا را وا كنم
كاش مي شد در نهايت راه عشق
ان گل گم گشته را پيدا كنم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط آمنه  | 

نمی دونم...مگه آدم چند بار به غلط کردن می یفته؟ها؟چه قدر؟


می گن مار گزیده از ریسمون سیاه سفید می ترسه!!!اما من اینگار دوست دارم آقا ماره(شاید هم خانم ماره)من و نیش بزنه!!!!


خیلی روزگار نامردی شده...خیلی....به خودتم نمی تونی اعتماد کنی چه برسه به******


راستش باز دلم گرفته!از اون گرفتنا...می دونی؛وقتی آدم دلش همیشه

 می گیره و  تنها باشه؛همیشه خدا رو حس می کنه و آروم میشه.وای به

روزی که خدا رو معامله کنی!(الان دیگه می خوام بمیرم)


شاید بگی عجب بی مذهبیه؟می گه خدا رو معامله کرده؟آره!این کارو

کردم.من این اشتباه و کردم.من زیر قولم زدم!


با خودم می گم,آمنه حقته!باید خدا همچین پس گردنی بهت بزنه که نفهمی

 از کجا خوردی،اینم نه!اصلا یه جور بزنه که نتونی از جات پاشی!


یا به قول دوستم زهرا "همچین بزنه که صدا بدی!"


می بینی به چه روزی افتادم خدا؟بگی از زندگی چی فهمیدی ؟میگم

هیچی...کجا رفت اون آمنه ای که عاشق درسش بود؟


با دستای خودم؛واسه خودم قبر کندم,بی صدا خودم و کشتم و خودم و قبر

کردم!!!!


آره عزیزم؛این و می گن تنهایی!وقتی خدا هم تنهات می ذاره!(اصلاح کنم من

 خدا رو تو کارام نادیده گرفتم!اونم گفت باشه آمنه خانوم...


یادم می مونه؛این نیز بگذرد!!!)


خدا کجایی ببینی چه حالیم؟


می گن آدم وقتی داره اشتباه می کنه،یه الهام درونی بهش می گه کارت

 غلطه ،نکن این کارو!!!جالب بود بهم گفت و من شنیدم اما با سر رفتم!!!


جالب می دونی کجاست؟اینجا که از خدا کمک می خواستم تا کمکم کنه،تا

سریعتر و بهتر بیفتم تو چاه!!حالا بهم بخند!!!


خلاصه افتادم تو چاه!!!به قول شاعر"مثل خر موندیم تو گل"...


از وقتی افتادم این تو؛ کاملاup side down شدم.از آدما فراری بودم؛

فراری تر شدم,حرف زدنمون هم جاهلی شده!!!


میدونی یه اشتباه که کنی,تا آخر بازی دیگه فاتحت خوندس!انگار داری

شطرنج بازی می کنی!!!


آخه تو دیگه چرا باهام شطرنج بازی کردی؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:23  توسط آمنه  | 

خدایا ای که تو از همه کارهام اگاهی داری!!!ای توای که با همه گناهام من رو تنها نمی ذاری!!!!!

ای خدایی که همیشه و همه جا راهنمام بودی!!!!

این دختر تنها رو تنها نذار!!!!فقط توای که......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:55  توسط آمنه  | 

مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

 

تقدیم به دوست خوبم که امروز تولدشه !!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:42  توسط آمنه  | 


ای كساني كه ادعا مي كنين همديگه رو دوست دارين .. چرا اين همه

دروغ .. خواهش مي كنم به خودتون بيايين .. چرا به همديگه دروغ مي

گيين .. چيزي كه من الان زياد مي بينم.. وقتي به كسي مي گين دوستش

دارين واقعا دوستش داشته باشين .. از ته دل .. اينها كلماتي يه كه هزاران

بار شنيديم .. خواهش مي كنم به اين كلمات خوب فكر كنين .. مي خوام به

معناي واقعيش برسين .. فقط نگين .. چون وقتي اينو به كسي مي گين و

فردا از همون شخص متنفر مي شين .. مي دونين چرا ..؟ چون دروغ

گفتين .. چون خدا صداتونو مي شنوه وقتي اينو مي گين .. خدا بعدا ا

متحانتون مي كنه ببينه واقعا گفتين و يا دروغ .. و مشكلاتي سره راتون مي

ياره .. با اين زمونه كه من مي بينم همون اوله را از هم جدا مي شن 70%

، مي مونن 30% .. مي دوني هر چي بيشتر دوستش داشته باشي بيشتر

مشكلات مي ياد سره راه .. چون بايد در برابر تك تك اون دوستت دارم و

ابراز علاقه امتحان بشي و هر چه بيشتر مقاومت كني بيشتر خورد مي

شي و به جاي مي رسي كه مي بيني هيچي نداري .. هيچ غروري .. هيچ

دوستي .. و از همه مهمتر اون كسي رو كه دوستش داري .. چون اونم مي

زاره مي ره .. ولي بازم تو دوستش داري و اينه قرباني شدن .. مي دوني

اين اتفاقات در 1-2 روز نمي افته اين اتفاقاتي يه كه در چندين سال مي

افته .. و به نظره من هميشه كه اينجوري نيست بعد از هر غمي ، خوشي

مياد ولي بايد چند سال در انتظار و صبر باشي دسته خداست .. و البته

كمك اطرافيان و همت خوده آدم ..

ولي به اين فكر كن كه هيچ يك از اطرافيان نخوان حتي يه كمك كوچولو

بكنن .. اون آدم بايد چكار كنه ..؟ فقط صبر و بشينه ببينه تقدير چي واسش

مي نويسه ..

اميدوارم هيچ كس كسي رو دوست نداشته باشين تا اين حد ..

هر چند هر كسي تو زندگيش به اين دوست داشتن نمي رسه ..

دوستدار همه ی ترانه ای ها کارینا

 

 

این مطلب رو دوست خوبم کارینا یکی از بچه های گروه ترانه ها نوشته بود...

 

 

ترانه ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:37  توسط آمنه  | 

سلام به همه دوستان بعد از یه مدت تصمیم گرفتم که برگردم و دوباره تو وبلاگم بنویسم به قول داداش محمد رضا جای خوبی واسه درد دل کردنه!!!

آره هست منم که حسابی پر هستم!!!!

 الهي ، روزيم روز هيچكس مباد
الهي ،دوستيم ارزاني ديگر كس مباد
الهي،دلي چنين بي كينه بر تن نمي خواهم
الهي،سري چنين بي سامان بر تن مباد
الهي ،قلم بشكن به دستانم
الهي ،دستي بي دست بر تن مباد

الهي،قلبي پر ز مهر نمي خواهم
الهي ،قلبي بي مهر بر سينه مباد
الهي ،زبان نمي خواهم بركامم بجنبد
الهي ،كامي تلخ تر از كامم مباد
الهي،مصلوب نامش مگردانم
الهي،كسي همچو من اسير سراب مباد
الهي،دلم را بازگردان سوي تن
الهي ،هيچ دلي بي معشوق مباد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 4:12  توسط آمنه  | 

خدايا!!!نمي دونم چرا يه موقع هايي با وجود تمام تلاشي كه آدم مي كنه !وقتي با تموم دل و جونت  مي ياي و واسه يكي .......بهتره ادامه ندم.......... راستش  رو اگه بخوايد امروز يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو هم نمي كردم. فقط اين رو مي گم كه امروز از دانشگاه تا خونه راهم رو 10 برابر كردم كل شهر قدس رو دور زدم تا دير به خونه برم !مي خواستم خودم و خالي كنم.با وجود اينكه هوا سرد بود و همه داشتند يخ مي زدند اون چنان آتيشي وجودم رو گرفته بود  كه هيچي رو نمي فهميدم؟چند دفعه نزديك بود برم زير ماشين! اومدم اينجا با همه خداحافظي كنم ! در اين وبلاگم رو هم مي خوام تخته كنم .

 

بگو يا رب چه بد گفتم چه بد كردم كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم........
به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب
اگر بيهوده مي گويم مرا خاموش كن يا رب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:21  توسط آمنه  | 

سخت ترین دیدار.... دیدار  اونی که به جای  همه عشقی که  بهش دادی  یه قلب  زخمی برات  یادگار بذاره  و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما  حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم  با همه قلبت دوستش داری اما  ببینی چشماش  داد می زنه که  دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی روبا خیالش حرف  زدی   اما الان  که می بینیش  حرفی نداری..... درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی  با  د ستایی که یخ کرده ...... تنها  اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی ایستادی  که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما الان  تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی  وقته براش غریبه ای...... بازم قلبت تند تند میزنه   ..............
آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار  به چشماش میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو  دنبال پاهات می کشی  و این آخر ماجراست .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:57  توسط آمنه  | 

ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم


يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم


ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم


جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم


گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي


آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم


آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد


با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم


انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من


تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم


از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد


گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم


از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي


چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم

 
آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم


ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم


تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني

 
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم


بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن

 
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم

 
وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را


آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم


انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است

 
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم

 
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست


جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم


بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز


ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم


اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست


اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم

 
حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت

 
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم

 
هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز


رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم

 
حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست


جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم

        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:47  توسط آمنه  | 

به چشمای خودت قسم
 دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه
 وای که دلم چه حالیه
 بازیای عروسکی
 آخ که چه حیف شد کودکی
 یه کم برس باز به خودت
می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود
راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم
نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو نمی یای به کمکم ؟
می خوام دستاتو بگیرم
 تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه
 آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم
هلک یه تبسم
تو شدی مال دیگری
چه جور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدن
 چشا به در سفید شدن
 چه امتحان خوبیه
 دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز من و تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم
 دنیا رو مدیونت بودم
اون وقتا مجنونم بودی
 کلی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده
 صحبت یه تولده
قلبت رو دادی به کسی
یه کم واسم دلواپسی
 می ترسی که من بشکنم
 پشت سرت حرف بزنم
من منی که بوسیدمت
تو اون غروب که دیدمت
تو واسه من ناز می کنی
ناز می کشم باز می کنی ؟
این رسمشه نیلوفرم
من که ازت نمی گذرم
ستارمون یادت می یاد
دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی
 بعد عشق و حاشا می کنی
 می گی گذشت گذشته ها
چه راحتن فرشته  ها
 سر به سرم که نذاری
 بگو یه کم دوسم داری ؟
نمی مونی من می مونم
 میری یه روزی می دونم
اولا مهربونترن
 اونایی که همسفرن
 اشک منم که جاریه
نگه دار یادگاریه
می سپرمت دست خدا
یه کم دوستم داشتی بیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 1:10  توسط آمنه  |