|
|
|
|
|
کاش میگفتی که موج نگاهت از دريای هوس برمیخيزد تا تن؛ به تو بسپارم نه دل. کاش میرفتی با همه ماجرايت از کابوس شبهای بیآغوشم و از دل. کاش میديدی پر پر پر زدنم را که تير نگاهت جانم گرفت و هم دل. کاش میگفتی که اين چشمان را از که دزديدهای که قلبت با چشمانت بدآهنگ است. بگو اين چشمهای کيست؟ اين شرارهی آتش قلب کيست که در اين چشمان بیتاب است. بگو اين آرش کيست؟ از کدام بتخانه چشمان کدام بت را دزديدهای؟ اين چشمان خيس را از مرثيه کدام شاعر دزديدهای؟ نه ، نه ؛ اين چشمان خود شاعرند، بگو چشمان کدام شاعر عاشق را دزديدهای؟ کاش ميگفتی ؛ آه ! کاش ميگفتی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 6:1 توسط آمنه
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ عـشـق تورا هرگز نمي بخشم كه بر باد فنا دادي همه عشق و نيازم را به يك هرزه نگا دادي چقدر ساده براي بي وفايي هاي تو مردم ولي اكنون چقدر زيبا جواب خوبي ام را نا روا دادي چه اندك بود احساسم براي قلب نا مردت جواب گريه هايم را سكوتي بي صدا دادي يه روز گفتم چرا انقدر دير مي آيي مرا گمراه كردي و جواب تا به تا دادي نگاهت مال او بود و بديهايت براي من بگو حالا كه رسوايي ، نگاهت به كه ها دادي دريغا از تو و از قلب پرسوزم كه قلب من شكستي و به قلب او شفا دادي ولي با اين همه گفتم هميشه دوستت دارم تو بي احساس رفتي و به مرگ عشق رضا دادي... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:50 توسط آمنه
|
|
||