|
|
|
|
|
به چشمای خودت قسم دیگه بهت نمی رسم وصال تو خیالیه وای که دلم چه حالیه بازیای عروسکی آخ که چه حیف شد کودکی یه کم برس باز به خودت می خوام بیام تولدت اونوقتا اینجوری نبود راهت به این دوری نبود حالا که عاشقت شدم نیستی دیگه مال خودم پاییز چه فصل زردیه عاشقیم چه دردیه گم شده باز بادبادکم تو نمی یای به کمکم ؟ می خوام دستاتو بگیرم تو بمونی من بمیرم عاشقی ام نوبتیه آخ که چه بد عادتیه من نگرانم واسه تو قبله ی دیگران نشو اشکم به این زلالیه دل تو از من خالیه تو مه عشق تو گمم هلک یه تبسم تو شدی مال دیگری چه جور دلت اومد بری قفلا که بی کلید شدن چشا به در سفید شدن چه امتحان خوبیه دوریت عجب غروبیه بارون شدیده نازنین از تو بعیده نازنین خاطره رو جا نذاری باز من و تنها نذاری اونوقتا مهمونت بودم دنیا رو مدیونت بودم اون وقتا مجنونم بودی کلی پریشونم بودی قصه حالا عوض شده صحبت یه تولده قلبت رو دادی به کسی یه کم واسم دلواپسی می ترسی که من بشکنم پشت سرت حرف بزنم من منی که بوسیدمت تو اون غروب که دیدمت تو واسه من ناز می کنی ناز می کشم باز می کنی ؟ این رسمشه نیلوفرم من که ازت نمی گذرم ستارمون یادت می یاد دلواپسم خیلی زیاد فقط تماشا می کنی بعد عشق و حاشا می کنی می گی گذشت گذشته ها چه راحتن فرشته ها سر به سرم که نذاری بگو یه کم دوسم داری ؟ نمی مونی من می مونم میری یه روزی می دونم اولا مهربونترن اونایی که همسفرن اشک منم که جاریه نگه دار یادگاریه می سپرمت دست خدا یه کم دوستم داشتی بیا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 1:10 توسط آمنه
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک تنهای تنها در کنار جوی آب با خودش يا با ترازويش سخن ها داشت باز قصه زيبای تکراری بی پايان او « روزی از نو » بود و شب های دراز شخصیت های درون قصه اش آدمک هایی عجیب و بس غریب خنده هاشان گریه دار و ظاهری درد هاشان بی فراز و بی نشیب آدمک هایی به سرعت در گذر گرد و خاک کقششان بر جان من من همانم دختری در رهگذار این ترازو قصه ایمان من صبح های زود از بعد نماز
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 2:51 توسط آمنه
|
|
||
|
|
|
|
|
سخت است می نوش کسی دیگر بود شمع خاموش کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش می داری یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:32 توسط آمنه
|
|
||
|
|
|
|
|
ای عشق من.... من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم تک و تنها به خدا می شکنم.......... می شکنم می شکنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:15 توسط آمنه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:57 توسط آمنه
|
|
||