تبليغاتX
به نام تنهاترین تنها
خدايا!!!نمي دونم چرا يه موقع هايي با وجود تمام تلاشي كه آدم مي كنه !وقتي با تموم دل و جونت  مي ياي و واسه يكي .......بهتره ادامه ندم.......... راستش  رو اگه بخوايد امروز يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو هم نمي كردم. فقط اين رو مي گم كه امروز از دانشگاه تا خونه راهم رو 10 برابر كردم كل شهر قدس رو دور زدم تا دير به خونه برم !مي خواستم خودم و خالي كنم.با وجود اينكه هوا سرد بود و همه داشتند يخ مي زدند اون چنان آتيشي وجودم رو گرفته بود  كه هيچي رو نمي فهميدم؟چند دفعه نزديك بود برم زير ماشين! اومدم اينجا با همه خداحافظي كنم ! در اين وبلاگم رو هم مي خوام تخته كنم .

 

بگو يا رب چه بد گفتم چه بد كردم كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم........
به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب
اگر بيهوده مي گويم مرا خاموش كن يا رب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:21  توسط آمنه  | 

سخت ترین دیدار.... دیدار  اونی که به جای  همه عشقی که  بهش دادی  یه قلب  زخمی برات  یادگار بذاره  و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما  حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم  با همه قلبت دوستش داری اما  ببینی چشماش  داد می زنه که  دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی روبا خیالش حرف  زدی   اما الان  که می بینیش  حرفی نداری..... درست مثل روزه اول کرو کور و لال شدی  با  د ستایی که یخ کرده ...... تنها  اشک بی وقفه چشاته که یادت می یاره روبروی آدمی ایستادی  که همه زندیگیت رو به یه نگاهش هدیه داده بودی اما الان  تو نگاهش یکی دیگه پیداست و تو خیلی  وقته براش غریبه ای...... بازم قلبت تند تند میزنه   ..............
آروم آرو م نگاه عاشق و بارونی تو واسه آخرین بار  به چشماش میدوزی سر تو پایین می اندازی و تن یخ زده تو  دنبال پاهات می کشی  و این آخر ماجراست .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:57  توسط آمنه  | 

ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم


يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم


ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم


جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم


گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي


آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم


آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد


با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم


انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من


تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم


از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد


گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم


از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي


چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم

 
آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم


ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم


تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني

 
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم


بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن

 
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم

 
وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را


آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم


انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است

 
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم

 
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست


جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم


بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز


ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم


اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست


اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم

 
حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت

 
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم

 
هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز


رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم

 
حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست


جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم

        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:47  توسط آمنه  |